پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و خاطراتش

اولین اصلاح موی زندگیم

هفده خرداد ۹۹ بود و من تقریبا داشتم شش ماهه می شدم که یهو مامان و مامان بزرگ تصمیم گرفتند منو کچل کنند و موهامو از ته بزنند که شاید موهام بعدا ضخیمتر و یکنواخت تر رشد کنه. بنابراین، یه روز عصر این دو نفر منو بردند حموم و ماشین مو زنی رو روشن کردند و افتادند به کله من که موهامو بزنند. منم همیشه این میون، گریه می کردم، چون ترسیده بودم. بعدش که همه موهامو زدند، یه دوشی با آب منو گرفتند و بردند بیرون حموم و لباسامو تنم کردند. منم بعد این که یه شیری خوردم و تو بغل مامان، به آرامش رسیدم، یه خواب طولانی رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم، دیگه همه چی یادم رفته بود و خوشحال و خندون بودم. مامان و بقیه هم از دیدن قیافه کله کچل من کلی خندیدند و گفتند فندقی ، ...
19 خرداد 1399

اسباب بازی های سوار شدنی من

بعد از این که ماه پنجم من تموم شد و وارد ماه شش شدم، دیگه می تونم کمی با کمک و تکیه گاه داشتن بشینم. برای همین یه سری اسباب بازی برای من بابا و مامان خریدند که سوارشون شم، البته کوتاه و با کمک و نظارت بابا مامان. مثل روروئک، ماشین، راکر خرسی،فیل بالشی و تاب. که مخصوصا عاشق تابم هستم. اینم عکس های من با چیزایی که سوارشون شدم: و اینم عکس من در تاب دوست داشتنیم: ...
18 خرداد 1399

تیپ من تو فصل گرما

من چون اواخر آذر دنیا اومدم و شروع فصل سرماها بود، همیشه لباس آستین بلند و شلوار بلند و جوراب و حتی کلاه می پوشوندنم. ولی وقتی خرداد شد و هواها گرم، مامانی دید که دیگه نیاز نیست لباس های گرم تن من کنه و به من آستین کوتاه و شلوارک و اینها پوشوند که خیلی بهم این تیپ جدیدم با لباسهای تابستونی می یاد. یه کلاه خوشگل تابستونی هم برام خریدند که دیگه حسابی تیپم با این کلاه، آخرشه. اینم عکس من در ۵.۵ ماهگی با تیپ لباس های تابستونی بهاری: ...
18 خرداد 1399

مهارت های من در ماه ششم عمرم

تو ماه شش، هر چی دستم می گرفتم، سریع می بردم دهنم که ببینم خوردنی هست یانه. مثل عکس زیر که دارم اسباب بازی مارم رو می خورم: در این سن، خیلی هم راحت می غلتم و چرخ می زنم و یهو مامان می دید که منو صاف تو تخت گذاشته ولی من نود درجه چرخیدم. برای همین مامان، بالش ها رو کنارم می گذاره که یهو نیفتم. مثل عکس های زیر: راستی دیگه الان خیلی راحت، وقتی برعکسم می کنم، سر و گردنمو بالا می گیرم: خیلی هم علاقه دارم، پاهامو ببرم بالا و این کار از افتخاراتمه. یک روز صبح هم که مامان داشت پوشک منو عوض می کرد، پامو بردم بالا و  یهو در یک حالت ، انگشت پامو کردم تو دهنم و  مامانم خیلی واسش جالب بود، مثل عکس زیر: از پایان ماه چهارم هم کلمه ای...
18 خرداد 1399

اولین عید سعید فطر

بالاخره ماه رمضون تموم شد و روزی رسید که مامان اینا دیگه از صبح می خوردند و می گفتند عید فطر شده. ما از صبح عید فطر رفتیم خونه بابابزرگ و مامان بزرگ و من از تلویزیون، مراسم نماز عید فطر رو تماشا کردم که برام جالب بود. بعدش خاله و دایی هم اومدند پیشمون و جمعمون جمع شد. ناهار هم مامان بزرگ یه آبگوشت خوشمزه بار گذاشته بود که به همه چسبید. خلاصه که به من در این عید سعید فطر خیلی خوش گذشت. عیدی هم از خاله ام، یک لباس تابستونی خوشگل گرفتم. دستش درد نکنه. این عکس من در روز عید فطر با لباس عیدیمه که خیلی ازش خوشم اومد: اینم منم در صبح عید فطر و مراسم نماز عید فطر که داره از تلویزیون پخش میشه: ...
6 خرداد 1399

آفتاب گرفتن در بالکن

تو بهار که هواها گرمتر شد، مامان و مامان بزرگ منو گاهی می بردن تو بالکن برای مدت کوتاه که هم هوا بخورم و هم پاهام و دستهام آفتاب بخورن. چون آفتاب برای رشد من خوبه و بهم ویتامین دی میده. منم از بالکن مناظر اطرافم رو تماشا می کنم و برام خوشاینده. اینم عکس من در بالکن در حال آفتاب گرفتن با کلاه مخصوصم که هم برای حمومه و هم جلوی تابش آفتاب به صورتم رو می گیره: ...
1 خرداد 1399

خرید رفتن های من

بله، ما دیگه بزرگ شدیم و گاهی با مامان اینا خرید هم میریم. مثل عکس های زیر که با مامان و مامان بزرگ و منم سوار کالسکه، رفتیم فروشگاه محله مون و چند تا چیز خریدیم و برگشتیم.البته من وارد فروشگاه نشدم و با مامان بزرگ بیرون منتظر موندیم که مامان خریدهاشو بکنه و برگرده. مامان خریدهارو زیر کالسکه من گذاشت که براش سنگین نشه تو پیاده وری. منم بهم خیلی خوش گذشت و گردش خوبی بود. اینم عکس من با خریدهایی که کردیم: و این هم عکس من جلوی فروشگاه: ...
1 خرداد 1399