پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

پارسا و خاطراتش

اخم های من

بله، ما گاهی اخم هم می کنیم که مامانم، میگه اخمت هم بانمکه فندقی. اینم عکس من اخمو که تازه از خواب پا شده بودم و دیدم مامانم هی داره ازم عکس می اندازه و واسه همین اخم کردم که ما فعلا حس عکس نداریم، ولی کو گوش شنوا و  مامانم هی عکس می انداخت. ...
17 ارديبهشت 1399

واکسن چهار ماهگی

یک روز، صبح زود، مامان و بابا منو شال و کلاه کردند و گذاشتند تو ماشین که بریم مرکز بهداشت برای واکسن چهارماهگی من. صبح بهاری سردی بود و برای این که مرکز بهداشت خلوت باشه، مامان و بابا، زمان اول وقت رو برای واکسن من انتخاب کردند. خلاصه رسیدیم مرکز بهداشت که اول قطره فلج اطفال رو به من دادند خوردم که گریه ام از همون موقع شروع شد و بعد یک آمپول به ران راستم و یک آمپول به ران چپم زدند که گریه ام بیشتر شد. بعد واکسن، زودی برگشتیم خونه که من دیگه تو ماشین و خونه آروم شده بودم. تو خونه هم مامانی برای حفظ بهداشت پاهای منو و همه لباسهامو شست و مرتب هم قطره استامینوفن بهم می داد که تب نکنم. اون روز و فرداش و تا یک هفته بعدش، حالم خوب بود ولی یک هفته بع...
13 ارديبهشت 1399

ماهگرد چهارم پارسا

بالاخره چهار ماه از لحظه تولد من گذشت و من چهار ماهه شدم. مامانم این بار با لگوهام برام عدد چهار ساخت و ازم در کنارش عکس انداخت. شب هم جشن کوچیکی در کنار بابا و مامان به مناسبت ماهگرد چهارمم داشتم. کیکم هم این بار یک ژله قرمز خوشرنگ کوچک بود. اینم عکس هایی از ماهگرد چهارم عمر من: ...
11 ارديبهشت 1399

مهارت های من تو ماه چهارم عمرم

تو ماه چهارم، دیگه می تونستم اجناس رو با دستم بگیرم و بیارم سمت دهنم که ببینم خوردنیه یا نه. البته برای مدت کوتاه و بعد از مدتی، اجناس از دستم می افتادند. همچنین می تونستم وقتی منو به پشت می گذارند، گردنمو بیارم بالا و اطرافمو بررسی کنم. اینم عکس هایی از توانایی های جدید من تو ماه چهارم عمرم: ...
11 ارديبهشت 1399

اولین سیزده به در من

روز سیزدهم از سال نو بود که دیدم مامانی این بار بساط ناهار رو تو بالکن برپا کرد. بابایی به من گفت که ایرانیها رسم دارن روز سیزدهم عید، ناهارشون رو بیرون از خانه و تو طبیعت بخورن و در این روز میرن به دل طبیعت. ما امسال سیزده به در به دلیل حفظ بهداشت و سردی هوا، بیرون نرفتیم و تو همون بالکن خونمون، سیزده مون رو به در کردیم. ناهار هم جوجه کباب بود که من نمیشد بخورم، چون من غذام شیره، ولی ایشالله سالهای بعد ما هم قاطی جوجه خورها میشیم. عصرونه هم چایی و کیک ، مامان و بابا تو بالکن خوردند. اینم عکس اولین سیزده به در من در بالکن خونه: ...
9 ارديبهشت 1399

اولین عید نوروز و صدمین روز زندگی من

بالاخره زمستون تموم شد و بهار رسید. شب آخر اسفند بود که دیدم مامانم روی میز داره یه چیزایی می چینه. به من گفت پارساجون، دارم سفره هفت سین می چینم و اینا که رو میز می گذارم اجزای هفت سین هستند که همگیشون با حرف سین شروع میشن. حتی چند تا از اسباب بازی های من رو هم مامانی رو میز چید مثل موش صدادارم که مامانی گفت نماد حیوونه سال ۹۹ است. فردا صبح که اولین روز بهار می شد، مامانی صبح زود ساعت ۷ صبح بیدار شد و در کنار بابا سال رو تحویل کردند. بعد که منم از خواب بیدار شدم و شیر خوردم، مامانم لباس نو تنم کرد و رفتیم کنار سفره هفت سین چند تا عکس گرفتیم. منم عیدی از مامان و بابا یک ماشین کنترلی گرفتم. بعد عکس انداختن، رفتیم پارک هواخوری و بعدش ناهار به...
5 ارديبهشت 1399

اولین چهارشنبه سوری

اواخر اسفند و نزدیکای عید بود که یه شبی دیدم مامانم شمعی روشن کرد و هم خودش از رو شمع پرید و هم منو از رو شمع روشن عبور داد. در حال عبور از روی شمع هم شعر زردی من از تو، سرخی تو از من رو می خوند. بعد بهم گفت فندقی، امشب چهارشنبه سوریه که از رسوم ایرانیانه و در این شب ایرانیان آتیش روشن کرده و از روی آتیش می پرند. این اولین چهارشنبه سوری عمر من بود که به دلیل سردی هوای بیرون، در داخل منزل برگزار شد. اینم عکس من در کنار شمع روشنی که از روش با مامانی رد شدیم: ...
4 ارديبهشت 1399