پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و خاطراتش

من و آب بازی

تو یک روز گرم تابستونی، مامان اینا وام حموم منو آب پر کردند و منو گذاشتند داخلش که آب بازی کنم. من اولش برام عجیب بود، ولی بعد خوشم اومدم و شروع کردم به شالاپ شولوپ. مامان اینا هم دیدند که من از آب بازی خوشم اومده، روزهای بعد هم، برام وان رو پر آب می کردند که توش آب بازی کنم. اینم عکس های من داخل وان حمومم موقع آب بازی: ...
20 مرداد 1399

من و توپ طلاییم

خاله مامانم، برای دندون درآوردن من، یک توپ طلایی خوشگل و نرم به من کادو داده که خیلی دوسش دارم و همیشه در بازی با این توپ می خندم و لذت می برم. اینم عکس های من با توپ زرد قشنگم در اوایل هشت ماهگی: ...
20 مرداد 1399

هفتمین ماهگرد من

بیستم تیر ماه شد و من هفت ماهه شدم. مامانم با عکس های ماهگرد ماه های قبلم که چاپ کرده بود، یه عدد هفت خوشگل ساخت و از من در کنار این عدد هفت، عکسهایی با کلاه و بی کلاه انداخت. اینم عکس هفتمین ماهگرد من: ...
22 تير 1399

جشن دندانی من

تقریبا هفت ماهم کامل بود که مامانی تصمیم گرفت به مناسبت این دو تا مروارید کوچیک خوشگل تو دهنم، برای من جشن دندونی بگیره و آش دندونی درست کنند. مامان این مراسمو انداخت تو روز تولد بابام که دو تا مراسم یکی کنه. خود مامانم سالاد اولویه با دکور دندون درست کرد و مامان بزرگم هم آش دندونی برام پخت. بابا هم کیک دندونی از قنادی سفارش داد و گرفت. کلی تزئینات دندون شکل و بادکنک دندونی هم به پذیرایی چسبوندن و این مراسمو برای من و تولد بابام، با شکوه برگزار کردند که دستشون درد نکنه. این عکس دو تا دندونای خوشگل من: این عکس منه با لباس جشن دندونیم که عکس خودم رو لباسم چاپ شده و مامان برام سفارش داده بود: اینم عکس من تو جشن دندونی: اینم کیک دندونی...
22 تير 1399

مهارت های من در ماه هفتم عمرم، آغاز به نشستن

تو ماه هفت عمرم، خیلی مهارت ها پیدا کردم و شیطونتر و بلاتر شدم.  مثلا تا منو روی زمین می گذارند، سریع دمرو میشم و رو زمین می خزم. ولی بعد خسته میشم و غر می زنم که بیان منو از این وضعیت نجات بدید و بعد تا منو صاف می کنند، سریع دوباره می غلتم و دمر میشم و غر می زنم😃 اینم عکس من دمرو: مهارت خیلی مهم دیگه ای که تو اواخر ماه هفت پیدا کردم، اینه که می تونم بدون کمک بشینم و این خیلی خوبه که نشستن رو زود یاد گرفتم. اینم من نشسته: ...
22 تير 1399

من و پسردایی ام

من از سمت بابام، کوچکترین نوه و نهمین نوه مامان بزرگ پدریم هستم، یعنی کلی پسرعمو و پسرعمه و دخترعمو و دختر عمه دارم. با دو تا پسر عموهام که دوقلو هستند، فقط یک سال کوچکترم. ولی از سمت مامانم، تنها نوه و اولین نوه بودم تا این که دایی و زن داییم، یه پسردایی خوشگل آوردند که در آینده میشه هم بازی من و فقط ۶.۵ ماه با هم اختلاف سنی داریم و منم خوشحالم که دیگه تنها نیستم. اینم عکس من با پسردایی ام که تازه دنیا اومده بود و رفته بودیم خونه داییم، برای دیدن این کوچولو و رفیق فابریک آینده خودم: ...
22 تير 1399

اولین سفر من به تهران

اولین سفر من به شهر تهران بود، وقتی من شش ماه و بیست و سه روزم بود، یعنی در تاریخ ۱۳ تیر ۹۹، سوار ماشین از خونه مون در کرج راه افتادیم سمت تهران که بریم خونه دایی. منم تو ماشین خیلی بچه خوبی بودم و مدتی هم خوابیدم و کسی اذیت نشد. اینم عکس من تو ماشین در حال رفتن به تهران و خونه داییم: ...
22 تير 1399

من و صندلی غذام

از وقتی ۶.۵ ماهه شدم، مامانم منو توی صندلی غذام می گذاره و بهم غذا میده. منم عاشق این صندلی رنگارنگمم که پایه هاش بلنده و باهاش هم قد آدم بزرگهای نشسته روی صندلی میشم. اینم عکس های من روی صندلی غذام: ...
22 تير 1399

استخر توپ خانگی

بابایی برای من صد تا توپ کوچیک رنگارنگ خوشگل خریده که خیلی دوسشون دارم. یک روز مامان، وان منو برداشت و توپ ها رو توش ریخت و منو نشوند وسط این همه توپ که برام جالب بود. اینم عکس من در استخر توپ خانگی: ...
21 تير 1399