پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

پارسا و خاطراتش

پارسا کلاهی

من از بدو تولد، عاشق کلاه بودم و چون سرم هم گرد هست، خیلی کلاه بهم می اومد. تو دوران نوزادیم در  فصل زمستون و پاییز، کلاه نوزادی سرم می کردند. ولی الان تو تابستون که هوا گرم شده و منم بزرگتر شدم، مامان و بابا برام کلاه های تابستونی خریدند که بیرون رفتنی، سرم می کنند و خودم هم خیلی احساس خوشتیپی بهم دست میده با این کلاه ها. اینم عکس من و کلاه های خوشگل تابستونیم: اینجا هم شیطونی کردم و کلاه بابایی رو گذاشتم سرم: ...
21 تير 1399

خواباندن من با تاب محبوبم

من همیشه عادت دارم که تابم بدن تا خوابم ببره. برای همین مامان و بابا برای من یه تاب خوشگل خریدند که خیلی نرم و راحته و توش لم میدم و اونا منو تاب میدن که باعث میشه سریع توش خوابم می ببره. بابا و مامان هم خیلی بابت خرید این تاب که می تونه من شیطون بلا رو خواب کنه، خوشحال و راضیند. این تاب به میله بارفیکس در چارچوب اتاق نصب میشه. اینم من روی تاب تشکی ام که راحت خوابیدم: ...
21 تير 1399

میوه خریدن و میوه خوردن من

گاهی همراه مامان و مامان بزرگ میریم میوه فروش محله و چند کیلو میو های مختلف می خریم و برمی گردیم . منم تو راه خرید میوه و سوار کالسکه ام یه هوایی می خورم و گردش می کنم. اینم عکس های من جلوی میوه فروش محله: خودم هم عاشق میوه خوردن هستم و مامان برام تو پستونک میوه، بهم میوه میده و منم با لذت می خورم. حتی موقع خوردن میوه، از خوشحالی، آواز سر میدم. اینم منم که دارم با پستونک میوه خوریم، هلو می خورم: ...
21 تير 1399

غذاخوردن های من در دوران نوزادی

از وقتی شش ماهم کامل شده، مامانی به من علاوه بر شیر، غذاهای خوشمزه دیگه ای هم میده مثل فرنی، حریره بادام، سرلاک و سوپ. منم که شکمو و عاشق خوردن، با کیف همشونو می خورم. مامان و بابا هم راضین که من بدغذا نیستم. اینم من و فرنی: این هم عکس من و سوپ محبوبم: اینم من و سرلاکم تو ظرف مخصوص سرلاک خوری اینم من و حریره بادوم و وضعیت دهنم بعد خوردن حریره بادوم: خلاصه که حسابی با این غذاهای خوشمزه، دارم تپل میشم. باید مواظب هیکلم باشم از فرم نیوفتم. ...
21 تير 1399

واکسن شش ماهگی

فردای روزی که شش ماهم کامل شد، بابا و مامان منو سوار ماشین کردند و بردند مرکز بهداشت که واکسن بزنم. در اتاق واکسن مرکز بهداشت به دلیل حفظ بهداشت، مامانم دو تا زیرانداز یک بار مصرف رو تخت انداخت و منو رو اونها خوابوند، بعد یه خانوم روپوش سفیدی اومد و یه قطره به من داد بخورم، که من از همون لحظه قطره خوردن شروع به گریه کردم. بعد مامان یه پامو گرفت و اون خانوم به پای من آمپول زد که دیگه گریه ام فوران کرد. مامان به من برای آروم شدن، پستونک داد و فورا منو گذاشت تو کرییر و برد بیرون مرکز بهداشت که من دیگه آروم شدم و گریه ام تموم شد. بابا هم در این میون رفت و چند تا قطره مولتی ویتامین و قطره آهن از مرکز بهداشت برام گرفت. کلن هم اون روز مامان هر چهار ...
22 خرداد 1399

رویش اولین دندان های من

درست روزی که من شش ماهم کامل می شد، یعنی بیستم خرداد ماه ۹۹ بود که مامانم فهمید من دارم دو تا مروارید خوشگل در لثه های پایینم درمی یارم. اونم چون انگشت مامانو یهو گاز گرفتم و مامان دردش گرفت و متوجه تیزی داخل دهن من شد و وقتی با دقت، دهن منو نگاه و بررسی کرد، دید بله، من دارم دندون در می یارم و کلی ذوق کرد. حالا ایشالله یه جشن دندونی و آش دندونی در پیش رو داریم که مامان انداخته یک ماه بعد که با تولد بابا بگیره و چند تا مراسم جشن دندونی و ماهگرد و تولد بابارو یکی کنه و دندونای منم تا اون بیشتر رشد کنند و مشخصتر بشن. اینم عکس رویش اولین دندون های من: ...
22 خرداد 1399

ششمین ماهگرد من

شش ماه از عمر من کوچولو به سرعت برق و باد گذشت و من شش ماهه شدم. دیگه یه نیم سالی عمر کردم و دارم دنیادیده میشم. مامانم این بار با توپ های رنگی که بابا برام خریده بود، یه عدد شش خوشگل واسم ساخت و ازم در کنار این عدد شش، عکس انداخت. بعدش هم یه هندونه قرمز خوشگل رو جای کیک با شمع عدد شش روی میز گذاشتند و این روز رو برام جشن گرفتند. بعد از این ماهگرد شش، من دیگه بزرگتر شدم و غداهای کمکی باید بخورم و مهارت هام به سرعت رشد خواهند کرد. اینم منم در میز جشن ششمین ماهگردم در بیستم خرداد ماه نود و نه: و اینم عکس ماهگرد ششمم: ...
22 خرداد 1399

اولین غذای کمکی

به من اولین غذای کمکی رو تو اواخر ماه شش (یعنی حدودا ۵.۵ ماهگی) دادند که لعاب برنج بود. منم با کیف خوردم و خیلی خوشم اومد. وقتی شش ماهم کامل شه، غداهای دیگه ای هم مثل فرنی، سرلاک و سوپ هم می یاد تو فهرست غذاهام. تا کی بشه که منم بزرگ شم و بشم قاطی کباب خورها. مامانم یک سرویس قابلمه کوچولوی خوشگل داره که برای پختن غذاهای منه‌. مثل عکس زیر که داره برام لعاب برنج می پزه. تو عکس زیر هم منم که دارم با کیف، اولین غذای کمکیم که لعاب برنج بود رو می خورم. ...
22 خرداد 1399

اولین اصلاح موی زندگیم

هفده خرداد ۹۹ بود و من تقریبا داشتم شش ماهه می شدم که یهو مامان و مامان بزرگ تصمیم گرفتند منو کچل کنند و موهامو از ته بزنند که شاید موهام بعدا ضخیمتر و یکنواخت تر رشد کنه. بنابراین، یه روز عصر این دو نفر منو بردند حموم و ماشین مو زنی رو روشن کردند و افتادند به کله من که موهامو بزنند. منم همیشه این میون، گریه می کردم، چون ترسیده بودم. بعدش که همه موهامو زدند، یه دوشی با آب منو گرفتند و بردند بیرون حموم و لباسامو تنم کردند. منم بعد این که یه شیری خوردم و تو بغل مامان، به آرامش رسیدم، یه خواب طولانی رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم، دیگه همه چی یادم رفته بود و خوشحال و خندون بودم. مامان و بقیه هم از دیدن قیافه کله کچل من کلی خندیدند و گفتند فندقی ، ...
19 خرداد 1399