پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و خاطراتش

سرویس خواب جدیدم تو خونه مامان بزرگ

من یک تخت هم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ دارم. یک روز مامان بزرگ برای این تختم با پارچه خوشگل گلداری، رو تختی و روتشکی دوخت و انداخت روشون. منم وقتی این سرویس خواب جدیدم رو دیدم ، کلی ذوق کردم و خندیدم. ...
18 شهريور 1399

خاله مهربون من

یک خاله مهربون دارم که وقتی می یاد، کلی می خندم و بهم خوش می گذره. مثل این عکس که به کارهای خاله ام دارم می خندم: تو این یکی عکسم هم خاله ام داره به من هلو میده بخورم و منم با کیف دارم می خورم. چون هلو خیلی دوست دارم. خاله ام برام لباس های خوشگل هم می خره که خیلی ازش ممنونم. خودمونیم ها، خاله داشتن خیلی خوبه ها و خودش یک نعمت بزرگه برای ما کوچولوها....
18 شهريور 1399

ریلکسیشن تو کالسکه

سوار کالسکه که میشم و می برنم حیاط یا بیرون، ریلکس می کنم و آروم میشم و حتی خوابم می بره. مثل این عکس ها از من پستونکی در حیاط تو کالسکه که به اصطلاح ریلکس کردم: اینجا هم کنار لاله عباسی های  خوشگل حیاط، دیگه خوابم برده: همین طور که در عکس ها می بینید، من عاشق پستونکم و با پستونک زود خوابم می گیره....
18 شهريور 1399

زور زدن

وقتی تو ماه نه وارد شدم، نمی دونم چرا یبوست گرفتم و شکمم سفت کار می کرد. شاید به خاطر غذاهای کمکی و کم آب خوردن منه. ولی هر چی بود، با تلاش های مامان و دادن میوه جات و آب بیشتر به من مشکلم حل شد. اینم عکس منه در حال زور زدن: ...
18 شهريور 1399